درباره وبلاگ به وبلاگ من خوش آمدیدنظریادتون نره مرسی آخرین مطالب پيوندها
نويسندگان
باران چشمانم رامیبندم نقابت رابرداربگذارصورتت هوایی بخورد وقتی نگاهم می کرد یک روز به هم برخورد کردیم ازم دعوت کرد احساس خوبی داشتم.اون روز خیلی حرف زدیم اما اینبار هم سرد و رسمی........سالها گذشت درسمان هم تمام شد اخرین باری بود که می دیدمش یعنی میدانستم که این اخرین بار است .اخرین حرف ما فقط یه نگاه بود ......و دراخر گفت خدانگهدار......من رفتم و او رفت من با اندیشه او و او با اندیشه فرداها... زمانی گذشت با خبر شدم که ازدواج کرده .میگفتند او دیگر شاد نیست.نمیدانستم چرا من به تنهایی خود فکر میکردم... سالها گذشت او را دیدم این بار جسم بی روجش را در مراسم خاک سپاریش سردی جسمش مرا یاد سخنانش میانداخت حرفهایی سرد و بی روح....دیگر نخندیدم از او هیچی به یادگار نداشتم جز یک نگاه... دفتر خاطراتش بدستم رسید با اندوهی فراوان آن را ورق زدم .اخرین نوشته اش مربوط به اخرین دیدارمان بود خواندم نوشته را : امروز برای اخرین بار دیدمش چقدر زیبا شده بود هم زیبا بود هم مهربان وقتی نگاهم میکرد دلم میلرزید برق نگاهش نگذاشت بگویم که
من دیگر به تنهایی خود فکر نمی کنم به غروری که فاصله را رقم زد می اندیشم نتیجه اخلاقی: هیچی نمیتونم بکم جز غرور بیجا......
نظرات شما عزیزان: یک شنبه 3 دی 1391برچسب:, :: 11:45 :: نويسنده : باران
![]() ![]() |